امروز جمعه است و با هزارن دلیل برای شیدا شدن.
صبا گفت: فال حافظ را هر بار که می گیرم بار
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
بید گفت: قبل از ورود به بحث کمی هم برای فرجش دعا کنیم.
بید ساکت شده بود و زیر لب چیزی می گفت چندان برای صبا مفهوم نبود. من هم ساکت شدم گفتم مزاحم این دو دوست نشوم.
بید: انگار آرام تر شده بود پس از چند دقیقه به حرف آمد تشکر کرد به خاطر شعری که صبا خوانده بود.
گفت: باید از جاده پرسید چرا می رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید.
سریع پرید وسط شعر خواندنش
بید که انگار کمی هم مجنون شده بود گفت: بیا قرار بگذاریم که دیگر با شاید ها کاری نداشته باشیم.
من، صبا گفت:این حرف ها دیگر چیست بگذار بچه شعرش را بخواند. هنر برای هنر است که .............
صبا سرش داد کشید از دست من کفری بود بسیار ناراحت شده بود، گفت: دیگر نمی خواهم صدایت را بشنوم این حرف ها را بگذار در کوزه برای خود غربی ها همین حرف های پوشالی است که ما را به انجا رسانده و تو را این چنین گستاخ کرده.
به قول معروف کارد می زدی خونش در نمی آمد. اما باز این بید بود که پا در میانی کرد.
با صدایی آرام گفت: من تو که گناهی ندارد. اشکال از توست و چیز هایی که به او یاد دادی....
فهمید چه می خواهد بگوید کمی شرمنده شد اشک در گوشه چشمانش حلقه زده بود.
بید حال صبا را که دید چیزی نگفت.
صبا آرام می خواست سرش را با بالا بیاود تا در چشمان بید که حالا برای خودش مجنونی شده بود نگاهی بیندازد بید به حرف هایش ادامه داد.
همین شاید ها است که کار دست ما داده است و این من ها، اگر این دو نبودند امروز به این نقطه نمی رسیدیم این شاید ها که از دل های شکاک در می آیند و منی که همیشه پایه ثابت شقاوتهاست زندگی امروز ما آینه تمام نمای من ها و شاید هاست.
نگاه کن این من وا مانده با آرماهایی ما چه کرده است. دست به دست شاید ها گذاشته و ما را به سرعت از سعادت دور می کنند.
شاید ما را تروریسم بخوانند پس بهتر است از ابراهیم عطایی حرفی نزنیم. نگوییم که پیکر آفتابی او هنوز در خاک انگلستان است و مادر چشم انتظار اوست.
بیید که دیگر باید گفت بید مجنون: اشک ریزان داشت از آرمان ها حرف میزد و صبا خیره خیره تنها شیدایی او را نگاه می کرد.
ما باید جواب امام روح الله را چه دهیم وقتی از حکم مهدورالدم بودن سلمان رشدی از ما سوال کرد.
بید مجنون می گفت: داستان انقلاب ما از این داستان ها بسیار دارد. از الي بيت المقدس تنها آزاد سازی خرمشهر را به انجام رساندیم و از قدس و ادامه عملیات حرفی نزنیم شاید ما را به اشغال گری و دخالت در امور دیگر کشورها متهم کنند.
ما آمدیم تا سبک زندگی اسلامی را احیاء کنیم اما..........
بید مجنون دیگر داشت زجه می زد و صبا او را در اغوش کشیده بود و آرام گریه می کرد.
حرف هایشان در گوشی شده بود، من که چیزی نمی شنیدم.
آفتاب دیگر غروب کرده بود. آسمان رنگ و بوی الله اکبر به خود گرفته بود.
فکر کنم وقت آن است کمی هم ما حرف بزنیم.
و بگوییم که باز ما ماندیم و هزاران هزار آرمان که همان منویات امام خمینی و امام خامنه ای است، که باید به آنها جامعه عمل به آن پوشاند. انشاءالله خداوند به ما توفیق عمل کردن دهد، تا در برابر اما خمینی و امام خامنه ای رو سفید شویم.
ما دانشجویان که داریم کار تشکیلاتی می کنیم نیز باید این من ها و شاید ها را کنار گذاریم. هر چیز در جای خودش و حق محوری را نیز هرگز فراموش نکنیم. و بدانیم که باید تمام وجود خود را در جهت تحقق این همه آرمان مقدس هزینه کنیم. و با من ها و شاید هایی که می سازیم کنار بیاییم.
انشاءالله پای این اسلام بمانیم.